خرید بک لینک
این روزها در زندگی ام چه میگذرد: قفلی دیوانه واری زده ام روی انیمه دفترچه مرگ تمام کارکتر ها یکی پس از دیگری کراشم میشوند .طبیعیست جذاب هستند و من هم سینگل حال گور پدره واقعی نبودنشان اقای دامپزشک برایم کمی جذاب است کمی دقت کنید این کمی خود به دو بخش تبدیل میشود که کمی خودش کمی شغلش و این کمی شغلش مرا میترساند چون شبیه کمی پاترولَ شِ ان قبلیست این کمی ها خطرناک است چون ظاهرشان کوچک است ولی عمقشان گره میخورد به یک جور هوس خانمان برانگیز.. دیگر بگویم به دنبال راه چاره ام و به اینده می اندیشم دنبال کمک گرفتن از یک جور قدرت برتر یا خود برتره درونم هستم که ببردم به انجا که باید هوم... نوشته شده در دوشنبه 99/11/20ساعت 3:23 عصر توسط ریحانه نظرات ( ) | |

برچسب: نویسنده: مهران کوهی تاريخ: سه شنبه 24 خرداد 1401 ساعت: 9:18

مکالمه من با کودک درونم من:ازم عصبانیی؟ اون:معلومه که هستم چرا نباشم ؟! تو با این جسمت نه گذاشتی به بچگی کردنم برسم نه الان دیگه حوصله بازی کردن دارم خودتم که عرضه ی یه کاره بزرگونه درست و حسابی نداری من:کاره بزرگونه چیه مثلا؟ اون:یکیو نداری برای خودت من:اها فک کنم دوست پیدا کردن بیشتر مربوط به توعه تا من نه؟ اون:خب من از بچگی این مشکلو داشتم تو باید یه فکری به حالم میکردی من:صبر کن ببینم یه جوری حرف میزنی که انگار خودتو از من جدا میگیری مگه تو من نیستی؟ اون: من چمیدونم ..اسم من کودک درونه کووودک تو الان سن خره مش رحیمو داری پس تو من نیستی! من:بیخیال ببین باید یه مدت با خودم خوب رفتار کنم حذف گفتگوی منفی درونی و اینا پس لطف کن و دهنتو ببند اون:همیشه همینکارو کردی ..یه سکوت اجباری منم رفتم تو خودم واس خودم دنیای خیالی ساختم هی فکر کردم و فکر کردم بعد یهو دیدم واقعیت مزه نمیده بعد یهو دیدم نمیتونم دوست پیدا کنم ولی همیشه یه چیزی مثل یه وجدان لعنتی میگفت باید خودمو به واقعیت برگردونم باید سعی کنم باید بهتر بشم و..همینجوری همش خودمو تابلو کردم اون موقعارو ک یادت میاد یه خیکی به تمام معنا بودی اضافه وزنتو مسخره کردن ابرو هاتو همینطور حرف زدنتو ...تو بچگی نکردی مدام سعی میکردی کنترل کنی خودتو تا مسخره نشی برای همینم رها نشدی برای همینم من توت سنگینی میکنم من:داری نصیحتم میکنی؟خودتو به من ربط میدی انگار ک تو منی پس ما یکی هستیم تو یه جور کوتوله توی سرم نیستی یا یه موجود اخمو توی قلبم نه؟ اون: نه نه نه یعنی شاید الان جدا باشم ولی وقتی ازادم کنی یکی میشیم باز من:چه جوری ازادت کنم؟ اون:دوستم داشته باش اجازه بده حرفمو بزنم باهام صلح کن من فقط یه بچه م من:بیا بغلم نوشته شده در دوشنبه 99/

برچسب: نویسنده: مهران کوهی تاريخ: سه شنبه 24 خرداد 1401 ساعت: 9:18

باید با کسی باشین که اگه مجبور شدین به خاطرش قرص بخورین و بعد از حالت تهوع مردین نگه به خاطر تلقین بوده یا زیادی حساسی که اینجوری شدی باید ان فرد زیادی حساس بودنه شمارا هم بخواهد اصلا مگر زیادی حساس بودن چشه؟نباید انقدر از زیادی حساس بودنتان بیزار باشد که درد جسمانی قابل درک و حس و لمس و دیدن را هم به ان ربط دهد باید با کسی بود که خوشی و ناراحتی در رنج و بیماری کنارتان باشد و با قربان صدقه هایش کاری کند قند و نبات جاری شود در رگ هایتان نه اینکه در بیماری انقدر تلختان کند که خودش دردی شود بر درد هایتان پ.ن :خلاصه ایی از تفکر من در باب پیدا کردن دلبر که جان فرسود ازو پ.ن:امروز از اون روزاس که کاش زودتر فردا بشه  نوشته شده در دوشنبه 100/1/2ساعت 9:23 عصر توسط ریحانه نظرات ( ) | |

برچسب: نویسنده: مهران کوهی تاريخ: سه شنبه 24 خرداد 1401 ساعت: 9:18

صفحه بندی